....دل نوشته های من....
سخن دل گفتن دشوار نیست....
Birds of a feather flock together.کبوتر با کبوتر.باز با باز. کند همجنس با همجنس پرواز. In unity there is strength.یک دست صدا نداره. It takes two to tango.یک تنه منیشه ار عهده ی همه کارها برآمد. A man is known by the company he keeps.تو بگو اول با کیان زیستی تا بگویم کیستی. Misery loves company.آدم گرفتار دنبال هم درد است. There’s no place like home. هیچ جا خونه ی آدم نمیشه. Too many cooks spoil the broth. آشپز که دو تا شد ̒ آش یا شور میشه یا بی نمک. Two heads are better than one.دو تا فکر بهتر از یکیه. Two’s company but three ’s a crowd.دو نفری مصاحبت است.سه نفری مزاحمت. An apple a day keeps the doctor away. پیشگیری بهتر از درمان. Do as I say, not as I do.از حرفم پیروی کن. نه ار عملم. If you can’t beat them , join them.ز راهش نبردی به راهش برو. عابد چشم سخنگوی توام. من در این تاریک̒ من در این تیره شب جان فرسا ̒ زائر ظلمت گیسوی توام. گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من̒ گیسوان تو شب بی پایان. جنگل عطر آلود. شکن گیسوی تو ̒ موج دریای خیال. کاش با زورق اندیشه شبی ̒ از شط گیسوی مواج تو ̒من بوسه زن بر سر هر موج گذر میکردم. کاش بر این شط مواج سیاه̒ همه ی عمر سفر میکردم. قسمتی از قصیده ی آبی ̒ خاکستری ̒ سیاه صبر کن بعد برو : صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو . یا دل از دیده تو سیر شود بعد برو . تو اگر کوچ کنی بغض خدا میشکند . صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو قلب منی : ماهی به آب گفت: تو نمیتونی اشکای منو ببینی , چون من توی آبم... آب جواب داد اما من میتونم اشکای تو رو احساس کنم چون تو توی قلب منی زندگی : زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان میگذرد... آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد زیر بارون : هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده، گفتم: اگه بارون نبود چی ؟ گفتی : اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمونم گریش میگیره، گفتم: یه خواهش دارم، وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار، گفتی: چشم، حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمیباره، تو هم اون دور دورا ایستادی و بهم میخندی شماره پلاک : ماشین پیكانی با شماره پلاك تهران ص از چراغ قرمز ردمی شه , پلیس که ترك بوده آژیر كشان دنبالش می افته و پشت سرهم داد می زد : تهران صلی الله علیه و آله بزن كنار عاشق : یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بیشتر زنده نیست ، یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی 2 خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند ، یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست و یاد گرفتم هر چه عاشق تری ، تنهاتری عشق : عشق را وارد کلام کنیم ، تا به هر عابری سلام کنیم و به هر چهره ای که تبسم داشت ، ما به آن چهره احترام کنیم ... زندگی در سلام و پاسخ است ، عمر را صرف این پیام کنیم ... عابری شاید عاشقی باشد پس به هر عابری سلام کنیم قلب من : کفشات و در بیار! . . . جدی میگم کفشات و در بیار. . . . چرا؟... اخه تو توی یک سرزمین مقدسی!!! . . . اره شک نکن تو توی *قلب منی عاشق شدی : اگه عاشق شدی و می خوای به عشقت برسی به توصیه های زیر توجه کن: . . . . . . ای شیطون مچتو گرفتم بگو طرف کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دل : به دلداران سپردن کارهر دلدار نیست. من به تو جان می سپارم دل که قابل دار نیست عشق زیباترین : نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها . به نام غم ها به وجود اورنده ی اشك ها . به نام اشك تسكین دهنده ی قلب ها . به نام قلب ها ایجاد گر عشق و به نام عشق زیباترین خطای انسان آغاز : به پایان فكر نكن .. اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می كند .. بگذار پایان تو را غافلگیر كند درست مانند آغاز گل فروش : اگه یه روز فروختمت ، بدون آدم فروش نیستم .. گل فروشم گلم عشق : عشق نمی پرسه اهل كجایی فقط میگه توی قلب من زندگی كن عشق نمی پرسه چرا دور هستی فقط میگه همیشه با من هستی عشق نمیگه دوستم داری؟ فقط میگه دوستت دارم آتش : خداوند آتش را آفرید تا ارزش آب را بدانیم وخلا زاییده شد تا ارزش هوا را بدانیم و بعد مرگ آمد تا ارزش زندگی را بشناسیم پرتغال : اگر زندگی یك پرتقال در دستتان نهاد، آن را پوست بكنید و به دنبال دوستی باشید تا با او قسمت كنید دل شکستن : هروقت كه دل كسی را شكستید روی دیوار میخی بكوب تا ببینی كه چقدر دل شكستی هروقت كه دلشان را بدست آوردی میخی را از روی دیوار بكن تا ببینی كه چقدر دل بدست آوردی پیانو : زندگی مثل پیانو است ، دكمه های سیاه برای غم ها و دكمه های سفید برای شادی ها . اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت كه دكمه های سفید و سیاه را با هم فشار دهی فراموشم نکن : دنیا به مثال کوزه ای زرین است این آب کمی تلخ کمی شیرین است از دوست جدا شدن چه سخت است این بازی تلخ سرنوشت است مرغ شب خوابید و من از گریه بیدارم هنوز گر چه رفتی از برم مشتاق دیدارم هنوز شمع سوزان این کونه خاموشم نکن از کنارت میروم اما فراموشم نکن قله کوه : زمانی كه كنار رودخانه بودم نگاهم به قله ی كوه بود به قله ی كوه كه رسیدم سراپا محو تماشای رود شدم بعد از یک غیبت طولانی براتون می نویسم..... دلم واسه ی همه تنگ شده بود.... راستش می خوام از همه ی شما که دبیر هستید یا از نظر درسی در پایه ی پیش دانشگاهی تبهری دارید....بیاین و به کمک هم وبلاگی بسازیم که برای بچه های پیش مفید باشه..... هرکس حاضره... بسم الله.... پیام بذارین تا کار رو شروع کنیم.... هر پنج شنبه شب توی نت.... یا حق سلام دوباره...........حالتون که خوبه.........امیدوارم اینطور باشه.......... من میگم: *باید خوب باشی تا دیگران رو خوب ببینی *باید مهربون باشی تا معنی مهربونی رو بفهمی *باید عاشق باسی تا بفهمی چه حسی داره( من نمیدونم) *باید کسی رو دوست داشته باشی که مورد دوست داشتن قرار بگیری *باید خودتو دوست داشته باشی که موفق بشی *باید با دیگران خوب رفتار کنی تا دیگران هم باهات خوب رفتار کنن *باید زندگی کنی تا بتونی معنی حیات رو بفهمی *اگر خودتو مهم بدونی بقیه هم تو رو مهم می دونن *اگر سنگین رفتار کنی بقیه هم با تو سنگین رفتار می کنن *اگر بدونی که تو اشرف مخلوقاتی نمیذاری که کسی بهت زور بگه *اگر بدونی که تو یه شخصیت مهم داری در آینده ی نزدیک بهش میرسی *اگر سرعت داشته باشی به همه ی کارات میرسی *اگر بدونی که با بخشیدن هر نفر فکرت آزادتر میشه دیگه از کسی کینه به دل نمی گیری *اگر بدونی که با خنده دنیا بهت می خنده همش می خندی *اگر بدونی که گریه به چشمات ضرر میزنه و تو هم که یه شخصیت مهمی و به چشمات نیاز داری دیگه گریه نمی کنی *اگر تلاش کنی به هر چی بخوای میرسی......... نظرشما چیه؟ موافق یا مخالف......؟ نظر بدین...... تا بدونیم که چقدر با هم نقاط مشترک داریم........ سلام دوباره به همه ی کسانی که این وبلاگ رو
خوندن و دارن می خونن...... ببخشید که نتونستم دو هفته مطلب جدید
بذارم......ولی الان می خوام جبران کنم........ یه خبر اینکه می خوام براتون چنر تا کتاب توپ
معرفی کنم که برین بخونین لذتشو ببرین...... *سرگشته ی راه حق......(نیکوس کازانتراکیس) *صد سال تنهایی......(گابریل گارسیا مارکز) *مادر........(ماکسیم گورکی) *محصول توفانی.....(جان اشتاین بک) *زندانبان......( ماکسیم گورکی) *پاییز پدر سالار......(گابریل گارسیا مارکز) *خوشه های خشم....(جان اشتاین بک) *سرخ و سیاه......(استاندال) *شادکامان دره ی قره سو.....(علی محمد افغانی) *عروس خانواده ی پندوریک....(ویکتوریا هولت) *ربه کا....(دافنه دوموریه) *عشق هرگز نمی میرد..."بر بلندی های
بادگیر" ....(امیلی برونته) *آثار
شکسپیر....."مکبث".."هملت".."رومئو و
ژولیت".."شاه لیر".."قیصر".. "تاجر ونیزی".."آنتونی و کلئو پاترا".."اتلو".."کوریولانوس"..هفت
داستان شکسپیر" "شکسپیر عاشق"( متن انگلیسی) *لایم لایت..."شرح زندگی چارلی
چاپلین" *باغ مخفی... * دشمن عزیز * مری پاپینز *زنان کوچک *تایتانیک..."فیلم نامه" *دستت دارم آنا ی تو *انسان موجود ناشناخته *تاریخ مشروطه ی ایران *پس از مجلس رقص *مجموعه داستان های هانس کیریستین اندرسون *پیرمرد و دریا..."متن اصلی" *قزاقان *سالار مگس ها *و...... قابل توجه اونایی که من رو میبینن: شما میتونین
اسم کتابی رو که می خواین رو به من بگین تا من به شما تحویل بدم....... اینا همه کتابایین که به نظرم خیلی قوین از نظر
نوشتاری و محتوا....... راستی روز دانش آموز به همه ی دانش آموزان گل
مبارک................ بسم الله الرحمن الرحيم تند خواني: عبارت است از خواندن مطلبي به صورت تند و داشتن درك لازم از آن . البته بايد
توجه شود كه اين روش را ابتدا( 3 تا 4 ما اول) فقط براي كتابهايي به كار ميبريم كه
حالت داستاني دارند و لغات درون آنها تقريبا ساده( ابتدا ساده..بعد نيمه ساده .
وبعد سخت) است. توصيه مي شود تا زماني كه به سرعت دلخواه در خواندن مطالب نرسيده
ايد كتابهاي درسي را با اين روش نخوانيد. هدف از تند
خواني: 1.افزايش سرعت مطالعه 2.افزايش تمركز هواس 3.افزايش درك و ياد گيري 4.حذف
برگشتهاي غير ارادي چشم به عقب 5.حذف سرگرداني چشم بين خطوط 6 .استفاده از فن خط
بري با دست 7.افزايش تواناييهاي چشم 8.افزايش ديد عمودي 9.مطالعه با انعطاف كند خواني و
دلايل آن: عبارت است از آرام خواندن مطلب به اين صورت كه تقريبا ¼ ثانيه بر روي هر
كلمه مكث داريم و⅙ ثانيه چشم ما به عقب بر مي گردد كه
اين امر كاملا ناخود آگاه است. دلايل كند خواني: 1.مكث كردن روي كلمات 2.برگشت به عقب 3.تكرار كردن لغت 4.سرگرداني بين خطوط قدم اول: شرايط
مناسب را براي كتاب خواني فراهم كنيد. 1.دماي مناسب(17-18 درجه) 2.نور مناسب( نور خورشيد- نور مهتابي) 4.فاصله ي مناسب ( 45-35 سانتي متر) 5.سكوت 6.در يك جاي مشخص مطالعه كنيد 7. توصيه: بهنرين زمان يادگيري شب است. قدم دوم: كتاب
را رام كنيد. در اين قسمت بايد گوشه ي بالاي ورق هاي كتاب را كمي خم كرد تا سرعت ورق زدن
كاهش يابد. كتاب را چند بار باز و بسته كنيد. كاري كنيد كه كتاب نو ئ شما مانند كتبهاي
قديميتان شود. نرم و خوش دست. قدم سوم: بر
كتاب مسلط باشيد. فاصله ي مناسب داشته باشيد . در حركت نباشيد و كتاب را روي ميز يا روي پا قرار
دهيد. طوري بنشينيد كه احساس آرامش و راحتي داشته باشيد. كاملا هوشيار باشيد. قدم چهارم: صحيح
ورق بزنيد. يعني دست خود را طوري قرار دهيد كه بتوانيد از همان جاهايي كه تا كرده بوديد صفحه را عوض كنيد. ( دستهايتان را دور كتاب قرار دهيد . طوري كه انگشتتان
نزديك قسمت tا قدم پنجم: شروع
كار. كتاب ساده ي داستاني خود را كه طي مرحل قبل رام خود كرده ايد باز كنيد. ثانيه
شمار را روي يك دقيقه تنظيم كنيد.حالا شروع به خواندن كنيد. بعد از يك دقيقه نقطه
ي پايان را مشخص كنيد. آنگاه تعداد خطوط را بشماريد. سپس سه خط كامل را انتخاب
كنيد و تعداد كلمات آنها را بشماريد. عدد بدست آمده را بر 3 تقسيم كنيد و جواب
بدست آمده را در تعداد خطها ضرب كنيد..... عدد بدست آمده تعداد كلميتي است كه شما
به طور معمول در يك دقيقه مي خونيد. قدم ششم: متن
وارونه اي را خط بري كنيد. يكي از راه هاي مهم در افزايش سرعت تمرين خط بري است. براي اجرا كردن اين روش
بايد ابتدا كل خطوط صفحه را به طور فرضي به 3قسمت تقسيم كنيد. بعد دست خور را روي
ابتداي خط قرار دهيد ( حالت انگشتان : كنار هم چسبيده
باشند و به طور كامل روي كاغذ قرار گرفته باشند.) و هر خط را در سه شماره با حركت
دست خط بري كنيد. مثلا: " در
ميان هرسيب دانه ي محدوديست. در دل هر دانه سيبها نامحدود! چيستانيست
عجيب. سيب باشيم يا دانه!" 1 2 3 اينگونه مي گوييم: "يك و دو و سه " البته اين متن بايد به صورت وارونه
باشد و ترجيحا متني باشد كه تا به حال
نخوانده باشيد. ( يك صفحه ي يك رو كه متن آن را وارونهبخوانيم) تمرين در خانه:
خط بري از متن وارونه.( روزي نيم ساعت) به مدت يك هفته پايان جلسه ي اول در يك كاغذ( ترجيحا بي خط باشد) جدول تي بكشيد و در (دو قسمت بالا) نكات اصلي
در يكي و درون ديگري نكات اصلي را بنويسيد. ورق را به كناري بگذاريد . كتاب ساده ي
را كه رام كرده ايد برداريد. *40 ثانيه به صفحات كتاب نگيهي بيندازيد.( تا با كلمات آن
كمي آشنا شده باشيد) *به مدت سه دقيقه كتاب را بخوانيد.( خواندن به روش خط بري 1
و 2 و3 ) *5 دقيقه ياد آوري كنيد( به اين صورت كه همه ي نكاتي كه به
ذهنتان ميرسد را در كاغذي كه درست كرده بوديد بنويسيد.) * از همان روشي
استفاده كنيد كه هفته ي گذشته در مورد متن وارونه استفاده مي كرديد* اين كار را در يك دقيقه هم انجام دهيد و سرعت خود را محاسبه كنيد. بار ديگر
ادامه ي متنن را با يك حركت دست بخوانيد. يعني: " اگر
فاصله بخواهد تو را از من بگيرد ...فصلي خواهم شد از جنس باران ! و خواهم باريد!
آنقدر كه 1 فاصله از اشكهاي من پر شود.... آن وقت بهانه اي
براي از تو دور بودن وجو نخواهد داشت..." 2 مي خوانيم:" يك و دو" سرعت خود را محاسبه كنيد و آن را يادداشت
كنيد...... تمرين در خانه:
روزي 50 صفحه خط بري با روش 1و2و3 روزي 50 صفحه خط بري به روش
جديد( 1......و2........) روزي نيم ساعت مطالعه ي
آزاد.( روزنامه...مجله وو........) جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟ چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟ از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم ز بسكه با لب مخنت ،زمين فقر بوسيدم كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟ چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟ ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي بر سنگ مزار الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟ چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟ از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم ز بسكه با لب مخنت ،زمين فقر بوسيدم كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟ چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟ ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي قلك....... چند اسباب بازي در شيرخوارگاهي ديده مي شد. قلكي كه از گل رس ساخته شده بود٬ روي كمدي ايستاده بود. آن قلك از كوزه گري خريده شده بود و سوراخي در عقب خود داشت. سوراخ بزرگ بود و مي شد از آنجا پول را به راحتي به داخل انداخت. قلك از پولپر شده بود و اگر آن را تكان ميدادي٬ ديگر صداي " جيرينگ جيرينگ" پول شنيده نمي شد.قلك از آن بالا به پايين نگاه مي كرد و مي دانست كه با پول درونش مي تواند تمام اسباببازي ها را بخرد. براي همين بقيه ي اسباب بازي ها به او احترام مي گذاشتند.يكي ازكشو هاي كمد نيمه باز بود و يك درشكه ي دوچرخه اي اسباب بازي در آن ديده مي شد. درشكه با اينكه كهنه و قديمي شده بود٬ ولي با آن مي شد بازي هاي خوبي كرد. اسبهايدرشكه با نگاهي به بيرون مي گفتند:" ديگر وقتش رسيده است كه بازي كنيم." سر و صداي زيادي از اسباب بازي ها بلند شد. بعضي به پيشنهاد اسبها اعتراض داشتند.ديروقت بود و بچه ها به خوابگاه رفته بودند.ماه از چهارچرب پنجره به اتاق اسباب بازي ها مي تابيد. بله.... پيشنهاد اسبهاي درشكه به همه گفته شد. هركس حرف خودش را ميزد. بالاخره قرار شد كه جشن بگيرند. قلك پول به طور رسمي به جشن دعوت شد. دعوتنامه برايش فرستادند. بقيه ي اسباب بازي ها نگران بودند كه مبادا قلك دعوت رانپذيرد. آنها مي خواستند طوري بازي كنند كه حتما قلك بازي را به راحتي ببيند. اسباب ابزي ها مي خواستند برنامه را با يك نمايش خنده دار شروع كنند. اسبهاي تندرو از تمرين صحبت مي كردند. ساعت با تيك تاك خود زمان را معين مي كرد. عصاي خيزران از خود راضي٬ محكم و متكبر ايستاده بود. نازبالش ها از روي مبل احمقانه به اين طرف وآن طرف نگاه مي كردند. سر آنجام بازي شروع شد. همگي نشسته بودند و با تحسين نگاه مي كردند. چون نمايش تكراري نبود٬ همه با ميل نگاه مي كردند. هر بازيگري دلش مي خواست قلك بازيش را ببيند و مورد توجه قرار بگيرد. قلك هم عزمش را جزم كرده بود كه تا آخر نمايش را تماشا كند. وقتي كه بعضي از بازيگران اشتباهي مي كردند٬ او ناراحت مي شد و مي خواست بازي درست را از بالاي كمد به آنها نشان دهد. قلك كمي ناراحت بود ولي نمي دانست كه چرا ناراحت است.... دلش درد مي كرد و شكمش داشت مي تركيد. تماشاگران شلوغ مي كردند. غوغايي برپا بود. قلك از سر و صدا خيلي ناراحت شد و از بالاي كمد پايين افتاد و تكه تكه شد. در واقع نمايش مضحك و خنده آور را قلك اجرا كرد. چون تمام سكه ها به طرفي افتاد كه هر كدام براي خود مي چرخيد. همه با عجله دنبال پول بودند و كسي به نمايش توجه نمي كرد. يك سكه ي بزرگ خيلي خوشحال به نظر مي رسيدو از شادي به دور خود چرخ ميزد. چون موقعي كه درون قلك بود از تنگي جا خيلي ناراحتي مي كرد و دلش مي خواست به دنياي باز و آزاد برسد و حالا به دنياي وسيع و پهناور پاگذاشته بود. تمام اسباب بازي ها توانستند سكه يا سكه هايي بدست آورند. فرداي ان روز تكه هاي قلك در سطل زباله جا داشت و يك قلك تازه روي كمد ديده مي شد. با آنكه پول زيادي در آن ديده نمي شد ..... همه به او نگاه مي كردند و توجهي به قلك قبلي نداشتند. كسي هم از شكستن او ناراحت نشد ....بلكه اين پاياني براي يك قلك به حساب مي آمد........ - يک تکيه گاهه مطمئن هستي بر من تکيه کن . ) 2- سوره زمر آيه 53 : ( آنگاه که نا اميدي بر جانت پنجه افکند و رها نمي شوي به من اميد وار باش . ) 3- سوره فاطر آيه 29 : (آنگاه که در پي تعالي و کمال هستي نيتت را پاک و الهي کن .) 4- سوره فاطر آيه 5 : ( آنگاه که دوست داري به آرزويت برسي به در گاهم دعا کن تا اجابت کنم . ) 5- سوره اعراف آيه 55 : (آنگاه که روحت تشنه راز و نيازاست آهسته من را بخوان . ) 6- سوره بقره آيه 152 : ( آنگاه که دوست داري کسي همواره به يادت باشد به ياد من باش که من همواره به ياد تو هستم . ) رموز اعتماد به نفس با ارزشترين سرمايه شما خودتان هستيد . براي بالا بردن ارزش خود تمامي آموزشهاي لازم را فرا بگيريد . به ياد داشته باشيد که شما فقط در آخرين باري که در انجام کاري سعي مي کنيد به موفقيت دست پيدا مي کنيد . در راه موفقيت شکست اجتناب ناپذير است . از اين طريق است که مي توانيد درس هايي را که به آن نياز داريد ياد بگيريد . مي خواهيد سرعت موفقيت خود را بيشتر کنيد ؟ پس بايد دو برابر قبل شکست بخوريد . ذهن خود را با حرف ها , انديشه ها , کتاب ها , نوارها و گفتگوهاي مفيد پر کنيد . توجه خود را روي مهم ترين چيز متمرکز کنيد و تا انجام کامل ان دست از کار نکشيد . شنونده بسيار خوبي باشيد . سوالاتتان را بپرسيد و با دقت به پاسخ ها گوش دهيد . ........................................... من ... میتوانم قلبی داشته باشم مانند آینه پاک و صاف که نورانیت عشق الهی در آن تجلی کند. میتوانم همه نوع بشر از هر رنگ و زبان و نژادی را دوست داشته باشم زیرا آنها مخلوق معشوق روحانی من هستم. میتوانم غم ها را فراموش کنم و آماده حل مشکلات زندگیم باشم. میتوانم آن قدر آنقدر قلبم را سرشار از عشق و محبت کنم که دیگر جایی برای کدورت و دلخوری نباشد. میتوانم به خاطر همه آن چیزهایی که خداوند مهربانم به من عطا کرده سپاسگزار باشم. میتوانم صادق ترین و مهربان ترین فرد روی زمین باشم. میتوانم در مسیر رسیدن به کمال و ترقی تنها به هدف خود ناظر باشم و نه به دیگران. میتوانم هرگاه نیاز به ممد الهی داشتم دستم را به سوی آن دلبر یکتا بلند کنم و از صمیم قلب او را صدا زنم. میتوانم به آنچه خداوند برایم در نظر گرفته راضی باشم یعنی جهان آفریده شده. میتوانم با محبت خالصانه قلب پدرم ، مادرم ، همسرم ، خواهرم ،برادرم و فرزندم و همه اطرافیانم را شاد و مسرور کنم. میتوانم در تصمیم گیری هایم از استاد بزرگ یعنی تجربه کمک بگیرم. میتوانم بدبینی را از خود دور کنم و به خوش بینی به زندگی رو بیاورم. میتوانم خالص ترین و پاک ترین بشوم و بدون توجه به اوضاع کنونی عالم این گونه باقی بمانم. میتوانم با دعا و مناجات خالصانه به سوی درگاه الهی حقیقت را بیابم. من میتوانم اگر بخواهم. ................................................. مرز آرامش در ۶۰ گام گام1:فهرستی از موفقیت هایی را که تا کنون نصیبتان شده را تهیه کنید. گام2:هر چند وقت یک بار به میان طبیعت بروید و در محیطی سبز و سرشار از آرامش قدم بزنید. گام3:وان حمام را پر از آب گرم و صابون کنید ، داخل وان بنشینید و تمام تنش ها را با تنفس عمیق و استراحت از خود دور کنید. گام4:هر روز به جمله های زیر و جملاتی از این قبیل فکر کنید. · تا زمانی که خودتان نخواهید ، هیچ کس نمی تواند تحقیرتان کند.(تئودور روزولت) · روزی شخصی بودایی را فحش و ناسزا میداد ، بودا به وی گفت:از تو به خاطر این هدیه عالی تشکر میکنم!اما متاسفم که نمی توانم هدیه ات را بپذیرم ، راستی اگر کسی به من هدیه ای دهد و من هدیه را قبول نکنم به چه کسی تعلق خواهد داشت؟ · خواه فکر کنید کاری را میتوانید انجام دهید ، خواه فکر کنید که از انجام کاری ناتوان هستید ، همیشه حق با شماست.(هنری فورد) · عشق از آن جهت در ما به ودیعه گذاشته شده که آن را به دیگران ببخشیم. · قلمرو خداوند درون ما انسانهاست. · هر کاری را که دوست داری انجام بده پول خود به دنبال آن می آید. · به دنبال رستگاری و سعادت خود باش. · از صمیم قلب خودت را دوست داشته باش. گام5:در تعطیلات آخر هفته ، فقط به تفریح و استراحت بپردازید. گام6:تلاش کنید همیشه مثبت بیندیشید. گام7:به خاطر داشته باشید که هر گاه در کاری سرگردان می مانید ، در حال آموختن نکته ای جدید هستید. گام8:تا آنجا که لازم است خودتان را به مبارزه بطلبید ، نه بیش از اندازه. گام9:در هفته یک شب تلویزیون خود را خاموش نگه دارید تا مغزتان استراحت کند. گام10:در روز عشق(والنتاین)برای خودتان کارت تبریک بخرید. گام11:هر چند وقت یک بار به یک مکان مقدس بروید و با خدا راز و نیاز کنید. گام12:هر چند وقت یک بار بیرون از خانه غذا بخورید. گام13:با کسی که از صمیم قلب دوستش دارید تلفنی صحبت کنید. گام14:خود را در آیینه نگاه کنیدو از دیدن زیبایی هایتان لذت ببرید و خدا را به خاطر این نعمت شکر گذار باشید. گام15:اهداف خود را بنویسید و با آنها زندگی کنید. گام16:در هدف گذاری واقع بین باشید. گام17:وسواس را از زندگی خود حذف کنید ، در این صورت هیچ کاری نمیتوانید انجام دهید. گام18:برای خود تعهد مشخص کنید و به آن وفادار باشید و تا می توانید برای آن حرکت و تلاش کنید ولو آن که نتیجه دلخواه شما نباشد. گام19:همیشه لبخند بزنید.(لبخند و خنده تفاوت دارند) گام20:تاخیر در انجام کاری بهتر از انجام ندادن آن است. گام21:هنر سوال کردن را بیاموزید. گام22:برای خودتان یک مشاور برگزینید و از راهنمایی های او استفاده کنید. گام23:شرقی ها اعتقاد دارند که آب جاری منبع انرژی های مثبت است و ضروری در زندگی است.پس هر چند روز یک بار زیر دوش بروید و بگذارید جریان آب تمام عضلات را ماساژ بدهد. گام24:ده بار تنفس عمیق بکشید. گام25:هنگام راه رفتن و نشستن سرتان را بالا بگیرید و قوز نکنید. گام26:گاهی اوقات تند تند راه بروید. گام27:وقتی در کاری موفق می شوید،با خریدن یک هدیه برای خودتان موفقیتتان را جشن بگیرید. گام28:استفاده از فرصت ها را بشناسید. گام29:برای خودتان گل بخرید. گام30:هر وقت احساس تنش کردید ، به موسیقی مورد علاقه تان گوش دهید. گام31:تکرار عبارات تاکیدی را فراموش نکنید.برخی عبارات تاکیدی مهم در زیر آمده است. · هر روز هر قدمی که بر می دارم بهتر و بهتر می شوم. · من این وضعیت را به عشق الهی می رسانم و به بهبود آن اعتماد کامل دارم. · نعمت های کائنات بی شمار هستند از این رو همواره احساس وفور نعمت کرده و می دانم به تمام خواسته های بر حق خود می رسم. · من کسانی را که در حقم بدی کرده اند می بخشم و آزاد می شوم. · من مسئول تمام اتفاقاتی که برایم می افتد هستم. · من آرام هستم و می گذارم تا همه اتفاقات خوب و شگفت امگیز برایم رخ دهند. · امروز، کنترل زندگی خود را در دست می گیرم. · اهمیت ندارد که چه اتفاقی رخ می دهد،نور درونم از من حمایت می کند. · من عاشق زندگی هستم و زندگی نیز عشقش را نثار من خواهد کرد. با هر دم و بازدم خدا را شکر میکنم. گام32:به هر آهنگی که دوست دارید گوش دهید و با آن برقصید. گام33:نعمت سلامتی خود را قدر بدانید. گام34:هنر نه گفتن را بیاموزید. گام35:هنگامی که کودکان بازی می کنند در آنها دقیق شوید. گام36:هر چند وقت یکبار خانه تکانی کنید. گام37:آمدن بهار را جشن بگیرید. گام38:کارهایی را که باید در طول روز انجام دهید مرور کنید. گام39:هر روز، به بازنگری کارهای همان روز بپردازید. گام40:از کسانی که شما را مورد ستایش قرار می دهند، تشکر کنید. گام41:خودتان را مورد تحسین و ستایش قرار دهید. گام42:سعی کنید روزهای تعطیل کمی بیشتر استراحت کنید و بخوابید. گام43:گاهی اوقات تنها ماندن را تجربه کنید. گام44:حیوانات اهلی و دست آموز را نوازش کنید. گام45:باغچه کوچکی برای خود درست کنید و هر چه دوست دارید در آن بکارید. گام46:به یک دوست قدیمی زنگ بزنید. گام47:به پارک رفته و چرخی بزنید و گلها را بو کنید. گام48:زمانی که زیر دوش می روید آواز بخوانید. گام49:سالی دو مرتبه خون بدهید. گام50:نامه ای بنویسید و در آن از خود انتقاد کنید. گام51:هر روز چند واژه جدید بیاموزید. گام52:شکر گزار باشید. گام53:هر از گاهی به گورستان بروید این کار باعث می شود که دید شما نسبت به زندگی عوض شود و زیستن در الان جاودان را بیاموزید. گام54:مدتی از وقت خود را به کتابخوانه بروید و کتاب بخوانید. گام55:یک روز در هفته گیاه خواری کنید. گام56:قبول کنید که انسان جایز الخطا است. گام57:یک مهارت جدید بیاموزید. گام58:به اطرافیان اثبات کنید که برایشان ارزش قائل هستید. گام59:برای بهبود وضعیت خود تلاش کنید. گام60:توجه داشته باشید که چه زمانی باید در نگرش ها تغییر ایجاد کنید. اميدوارم براي همه مفيد واقع بشه...همه ي ما در زندگب يه كارش ببريم......... پیوستی... داند از دست. مست نه آن است که نداند بد از نیک و نیک از بد. مست آن است که نشناسد خود را از دوست و دوست را از خود یکی مست شراب دیگری مست ساقی... آن یکی فانی و دیگر باقی...... پس ازعافیت.... بیماریست. پیر هرات دنبال جوانی؟" زاهد گفت:" فرزندان من... حکمتش آن است که جوان در پی تجربه و پیر در پی تصحیح زندگیست...." پرسیدند:" اگر جوان تجربه نیاموزد و به پیری رود چه؟" در پاسخ گفت:" دیگر هیچ زندگی باقی نمی ماند که بخواهد آن را تصحیح کند." جوانی او را دید و گفت:" ای پیر مرد....به کجا می روی این چنین مشتاق؟!" پیر گفت:" همان جایی که تو سالها بعد خواهی فهمید..." جوان گفت:" به سوی مرگ؟" پیر گفت:" به سوی زندگی دوباره....." من ازتون عذر خواهی می کنم که داستان " ماه چه دید " رو نمی تونم ادامه بدم.... چون ازش استقبال نشده بود. اما بهتون قول میدم که حتما یه داستان قشنگتر بذارم توی وبلاگ....... در ضمن..... سالرگرد شهادت حضرت علی (ع) رو به همه ی شیعیان و ایرانیان گرامی تسلیت میگم... من رو هم دعا کنید...... می گن خوشبختی مثل پروانه می مونه......براتون آرزوی یه دنیا پروانه دارم...... روزتون خوش......رویاهاتون آبنباتی..... ماه چه ديد؟ چيز عجيبي است. حس مي كنم كه با اشتياق و عميق به همه چيز نگاه مي كنم. انگار دستها و زبانم گره خورده اند. طوري كه نمي تونام درست شرح دهم و به دقت و خوبي بيان كنم. داشتم چه مي گفتم؟ بله.... داشتم مي گفتم كه نمي توانم تمام افكاري را كه از درونم تراوش ميكند را به درستي توصيف كنم. من نقاش هستم. تمام دوستان و نزديكانم كه طرح ها و كار هايم را ديده اند مي گويند كه نقاشم. جوانك فقيري هستم و در تنگ ترين كوچه ها زندگي مي كنم. اتاقم تاريك است. ولي آنقدرها انتظار روشنايي ندارم....چون اتاقم در بالاترين قسمت خانه با همان شيرواني قرار گرفته است. از آنجا دور نما و چشم انداز وسيع و پهناوري از بامهاي همسايگان ديده ميشود. امروز اولين روز است كه در شهر زندگي مي كنم. حس مي كنم گوشه نشيني را بيشتر دوست دارم. من فقط ميتوانم دودكش هاي بامها را نگاه كنم. در اين شهر حتي يك دوست وآشنا هم ندارم كه با او صحبت كنم. شبي در كنار پنجره نشسته بودم. با دلسردي پنجره را باز كردم و نگاهي به بيرون انداختم. آه! قلبم به تپش درآمده بود و در سينه بالا و پايين مي رفت. شايد از خوشي بود .... نميدانم. من صورتي را مي ديدم كه او را به خوبي مي شناختم .....صورتي گرد و دوست داستني... بله او ماه بود كه از آن بالا به من نگاه ميكرد.قيافه اش در اين چند سالي كه او را مي شناختم اصلا تغيير نكرده بود. ماه پير عزيز از آن بالا به من نگاه ميكرد.انگار درختان صنوبر كه تا كنار پنجره سركشيده بودند ٬ شاهد بودند. بارها و بارها برايش بوسه فرستادم. او به اتاق كوچك من مب تابيد و من با دست برايش بوسه مي فرستادم. ماه به من قول داد هر شب كه در آسمان ظاهر مي شود مدتي به من نگاه كند. او به من قولي داد و به عهدش وفا دار ماند. از آن زمان هز وقت در آسمان ظاهر مي شود ٬ تمام چيزهايي را كه در اين دنياي بزرگ ديده است برايم تعريف ميكند. تعريفهاي او درباره ي چيزهايي است كه همان شب يا شبهاي قبل ديده است. ماه گفت:" صحنه هايي را كه ميبينم برايت شرح ميدهم. تو هم با نقاشي كردن آنها ٬ پس از چندي كتابي از تصاوير زيبا خوهي داشت." شبهاي زيادي به حرفهاي ماه گوش دادم و بعد صحنه ها را به تصوير كشيدم. ديگر ميتوانستم داستان هاي هزارويك شب را نقاشي كنم . چنين كاري را هم كردم. تعداد نقاشي هايم خيلي زياد شد. بايد بگويم ٬ موضوع نقاشي ها را من براي خودم انتخاب نمي كردم. بلكه تمامش همانهايي بود كه ماه برايم شرح ميداد. بعضي از نقاشي ها با ذوق و سليقه ي نقاشان برار بود. بعضي با روحيات و حالات شاعران و موسيقيدانان همخواني داشت. بايد بگويم كه بعضي از آنها از روحيات و حالات آنها هم لطيف تر بود. وقتي ماه برايم تعريف ميكرد٬ من فورا طرح ها را مي كشيدم. اين را هم بگويم كه ماه هر شب پيش من نمي آمد. بعضي شبها ابري بين من و او قرار مي گرفت و نمي گذاشت همديگر را ببينيم. حالا شما هم به حرف هاي ماه گوش كنيد. همان چيزهايي را كه ماه باي من تعريف كرده ٬ من هم از زبان او براي شما تعريف مي كنم. شب اول شب گذشته من سرما خورده بودم و در آسمان هندوستان مي تابيدم. صورتم در آبهاي رودخانه ي گنگ پيدا بود. پرتوهايم به ميان درختان درهم و ضخيم موز رخنه كرده بود. نورم مثل لاك پشت آهسته آهسته قدم بر ميداشت. دختركي هندي مثل غزال داشت در بيشه اي گردش مي كرد. روحي لطيف همچون يك رويا مثل حاله اي او را در بر گرفته بود. در وسط جنگل استاد. خارها صندلش را پاره كرده بودند. با اين همه٬ او به تندي حركت مي كرد. گوزني كه براي رفع عطش داشت به طرف رودخانه ميرفت٬ با ديدن نور فانوس دخترك به تندي فرار كرد. دخترك به كنار رود خانه رسيد و فانوس را روي آب گذاشت. فانوس شناور بود و سو سو زنان به آرامي مي سوخت. انگار داشت مي رقسيد. دخترك با چشمان سياه كه در پشت تور سرش نيمه پنهان بود ٬ با شوق و علاقه به فانوس نگاه مي كرد. او به خوبي مي دانست كه بر طبق آداب و رسوم قديمي ٬ اگر فانوس در روي آب به سوختن ادامه بدهد آينده اي روشن در پيش رو خواهد داشت واما اگر فانوس ناگهان خاموش شود نامزدش خواهد مرد. فانوس به روي آب همچنان روشن بود. دختر هندي زانو زد و در حالي كه كف دستهايش به هم چسبيده بود ٬ آنها را به جلوي صورت آورد و دعا خواند. در نزديكيش روي چمن ها ماري خال دار دراز كشيده بود. ولي دخترك به ان اعتنايي نكرد. او فقط در فكر نامزدش برامه بود. با خود گفت:" آيا او با من زندگي خوبي خواهد كرد؟" نگاهي به فانوس انداخت... هنوز روشن بود... از خوشحالي فرياد زد. صدايش انعكاس دلنشيني پيدا كرد كه مي گفت:" او با من زندگي خوبي مي كند......" این داستان ادامه دارد....... سلام بر شما ! خبر تازه اینکه از این به بعد این وبلاگ فقط یک بار در هفته به روز می شود...... دیگه اینکه باز شدن مدرسه ها مبارک........ برای همه آرزوی موفقیت دارم........ بیاین برای هم دعا کنیم که همیشه موفق باشیم...... بیاین خیلی راحت با تغییرات خودمون رو وقف بدیم و باهاشون زندگی کنیم تا زندگی بهتری داشته باشیم..... بیاین با خودمون عهد ببندیم و بهش عمل کنیم..... بیاین به هم عشق بورزیم...... اصلا ما برای عشق ورزیدن به وجود آمدیم..... پس این بهترین کاریه که می تونیم انجام بدیم.... راستی من برای ماه رمضان مطلب خاصی نذاشته بودم...... چون نتونسته بودم چیزی که دوست داشته باشم پیدا کنم...... حالا می گم: " و کسی گفت بهار است....... و من با شنبم روی گلبرگ گل یاس نوشتم..... ای کاش.... این بهاری که همه می گویند ٬ بی خبر می آمد....... شاید که ز شوقش همه گل می دادیم...." ماه مبارک رمضان بر همه مبارک..... من رو خیلی دعا کنین که نیاز دارم........ بازم التماس دعا دارم...... یا علی...... دیوانه در باغ دیوانه خانه ای ٬ جوانی جذاب و شگفت انگیز را دیدم. بر نیمکتی کنار او نشستم و پرسیدم:" چرا اینجایی؟" با تعجب من را نگاه کرد و گفت:" چه سوال عجیبی .... ولی جوابت را می هم... پدرم می خواست مثل او باشم....عمویم می خواست مثل خودش باشم.....مادرم می خواست من هم تصویری از شوهر دریانوردش باشم و از اوپیروی کنم. برادرم فکر می کند باید مثل او ورزشکاری ماهر باشم..... " استاد فلسفه و موسیقی و منطق هم می خواستند مثل آنها باشم..... مصمم بودند که من بازتاب چهره ی آنها در آینه باشم..." " پس به اینجا آمدم. اینجا را سالم تر می دانم . دست کم می توانم خودم باشم. " سپس ناگهان به طرف من برگشت و گفت:" راه تو هم به خاطر تحصیلات و مشاوره ی خوب به اینجا ختم شد؟" پاسخ دادم:" نه من بازدید کننده ام." و او گفت:" آه..... پس تو یکی از آنهایی هستی که در دیوانه خانه ی آنسوی دیوار زندگی می کنند." Day after day Time pass away N’I just can’t get you of my mind Nobody knows I hide it inside I keep on searching But I can’t find The courage to show To letting you know I’ve never felt in love before And once again I’m thinking about Thinking the easy way out But if I let you go I will never know What my life would be Holding you close to me Will I ever se You smiling back at me How will I know If I let you go…. Night after night I hear myself say Why can’t this feeling just fade away There’s no one like you You speak to my heart It’s such a shame We’re worlds apart I’m too shy to ask I’m too shy proud to lose But sooner or later I got to choose And once again I’m thinking about Thinking the easy way out……. *از آسمان تاج م بارد اما بر سر کسی که سر فرود می آرد. *در رنگ و پوست منگر٬ در پسند دوست بنگر. * آن نمای که آنی٬ اگر نه ٬ به تو نمایند آنچه را که سزای آنی. *الهی! از بوده نالم یا از نابوده؟ از بوده محال است و از نابوده٬بیهوده. * هر که بر خود بندد بر خود خندد. * آن ارزی که می ورزی. *الهی ! همچو بید بر خود می لرزم... مبادا که به هیچ نیرزم. *ندادی٬ خواست٬ اگر نخواستی٬ داد. * بهشت به بهانه می دهند....لیک به بها نمی دهند! * دل را سلیم کن...آنگاه بدو تسلیم کن... * تذکر( به یاد آوردن) نتیجه ی تفکر است. * ذکر به سه گونه است: ذکر به لسان. ذکر به جنان و ذکر به جان. ذکر به لسان ٬عادت است. ذکر به جنان٬ عبادت است. ذکر به جان٬ سعادت است. *عاشق٬ بی باک باشد٬ اگر چه بیم هلاک باشد.
3.جريان هوا
زده باشد.
1-من همواره به ياد تو هستم سوره نمل آيه 79 : ( آنگاه که تنها شدي و در جستجوي
دوستی او بالاست....من غلام انکه به بلای او مبتلاست.....
هر که را رنجانیدی و رنجید...خری باشد!
تا بر تن و مال لرزی... حقا که به دو جو نیرزی!
دوستی گزین که هیچ ملول نشود...سلطانی گزین که هیچ معزول نشود.
قصه ی دوستی دانی که چرا دراز است؟ زیرا که دوست بی نیاز است.
اگر یک کس از دوستان او قبول کردی...برستی....و اگر یک کس از دوستان او تو را قبول کرد.... به حق
گفت نوشی است همه زهر و خاموشی زهری است همه نوش.
الهی! عاجز و سرگردانم...نه آنچه دارم...دانم...و نه آنچه دانم...دارم.....!
الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را!
بهشت خواستن... آبرو کاستن است...
ای عزیز! بهشت و دوزخ بهانه است. مقصود....خداوند خانه است.
یکی تشنه آب می جوید و یکی در آب .... قصه ی آب می گوید.
حق را بر دل ....فرمانی و شعله ی عشق در ما نی.
تفرقه تا پیدا باشد... عاشق و معشوق کجا یکتا باشد؟!
نه مست است هر که هشیار نیست....مستی صفت خوار نیست.
اگر گویند مستی چه چیز است .... گویم برخاستن تمیز است. نه نیست داند از هست و نه پای
هر که را مستی روی نموده است ...هرگز هوشیار نبوده است. مستی پس از هوشیاری است و
نور در طاعت است اما کار به عنایت.
یکی را دوست می خواند ودیگری میراند. کسی سر قبول او نمی داند.
به سوزن کوه کندن آسانتر از آنکه کبر از دل بیرون کردن.
![]()
| Design By : Night Skin |


